همراه ما باشید

پیانو و آواز عاشقانه میناوند، مارش عزا بود

پیانو و آواز عاشقانه میناوند، مارش عزا بود

پیروزی نیوز -  امیر حاج رضایی وقتی از فوتبال و احساساتش می گوید، کلمات چون شعری زیبا و ریتمیک، کنار هم قرار می گیرند. درست مثل قطعات موسیقی؛ یا صدای آرامش بخشِ جویی در دل کوه.

او از مرگ مهرداد میناوند غمگین است. با این کارشناسِ کاردرست فوتبال، تماسی گرفتیم. او گفت و ما نوشتیم.
گزیده ای از حرف هایش با روزنامه پرسپولیس را در زیر مشاهده می کنید:

–چطور آن چهره خندان زیر خروارها خاک رفته؟
عزیزان زیادی را از دست داده ایم، چه دوستان و چه آشنایان، اما این بار حس عجیبی داشتم. طی این ۱۰ روز اخیر که مهرداد میناوند در بیمارستان بود، می ترسیدم که آن فاجعه رخ بدهد. می ترسیدم که وقتی بیدار می شوم و یا وقتی به اخبار مراجعه می کنم، آن خبر تلخ بیاید که هشتم بهمن آمد. چه شب پریشانی را پشت سر گذاشتم. علم پزشکی در مقابل این ویروس و عوارضش ماند، ابزار هم ندارند بنده های خدا… با مهرداد میناوند دورادور ارتباط داشتیم و گاهی همدیگر را می دیدیم، همیشه بین مان احترام متقابل بود. سال ۹۷ یک گروه ورزشی به کیش رفت، برای مراسمی ورزشی، اتفاقا میناوند هم بود. دیدم چه بچه شیرین و پرانرژی ای هست، اهل بگو بخند و هر وقت به جمعی وارد می‌شد، همه استقبال می کردند که مهرداد آمد. پیش خودم حالا تجسم می کنم که چطور این چهره همیشه خندان و خوشرو، الان زیر خروارها خاک قرار گرفته… نمی گویم می توانستیم تقدیر را عوض کنیم ولی کشورمان به واکسیناسیون نیاز دارد. دنیا دارد این کار را می کند، جلوی خیلی از مرگ ها را می شود به این شکل گرفت.
–آدم اینجور وقت ها لال می شود؛ این زخم همیشه تازه است
فوت او خیلی تلخ و ناگوار بود. به خاطر کرونا چهره های زیادی در این مدت فوت کرده اند که اسم شان را نشنیده ایم و چیزی از آن ها نمی دانیم، اما مهرداد یک شخصیت شناخته شده بود که در جام جهانی و اروپا بازی کرده و حالا مرگ او را همه ایران و بخشی از دنیا متوجه شده اند. مرگ میناوند زخم عمیقی بود به وجودم، التیامی بر آن نیست و تا زنده ام این زخم همیشه تازه است. در این روزها همه اش به صفحه موبایلم نگاه می کردم که نکند این خبر بیاید، که آمد. آدم اینجور وقت ها لال می شود، نمی تواند صحبت کند. جوانی که ۲ ماه قبل ازدواج کرده، فکرش را نمی کرد ۲ ماه بعد نباشد. وقتی شما به این جزییات توجه می کنی، خیلی اذیت می شوی. نمی توانم این فیلم ها را ببینم. واقعا تاسف آور است. به همسر جوانش فکر می کنی که چه ضربه ای خورده، به پدر و مادرش، به بچه ای که مهرداد مدت هاست او را ندیده و دلش برایش تنگ شده بود. چه بگویم که همه اش غم‌نامه است.
–اگر مرگ حق است، زندگی حق نیست؟
۴۵ سالگی، اگر به این باوریم که مرگ حق است، پس زندگی چیست؟ زندگی حق نیست؟ مرگ آن هم به این صورت برای یک آدم ۴۵ ساله حق نیست… آلمان بودم، یکی از ایرانیان پدر ۹۱ ساله اش را به مطب دکتر برده بود که مشکل قلب و عروق داشت. پسر گفت چه کارش کنیم این آخر عمری؟ دکتر گفت آخر عمرش کجا بود، ما آزمایش می کنیم اگر شرایط جسمانی اجازه دهد عمل می کنیم. چرا ۸-۷ سال زندگی را از او می گیرید؟ او می تواند تا آخرین لحظه از زندگی اش لذت ببرد. با یکسری ضرب المثل نسنجیده، توجیه می کنیم. نه اینکه خودمان را فریب دهیم، اما باید خیلی از این ضرب المثل ها را حذف کنیم.
–فوتبالیست های زیادی قربانی جامعه شان شدند
روزنامه ای روز جمعه از من خواست یک مطلب در ارتباط با میناوند بنویسم، گفتم به خدا حسش نیست، کلمات نمی‌آید در ذهنم. نمی دانم چه بنویسم. یک جمله از گروس عبدالملکیان یادم آمد که «مگر چند دفعه به دنیا می آییم که این‌همه می میریم؟» و در ادامه یک جمله حک شد در ذهنم: «در صفی که ایستادیم نوبت مان نشد، نوبت ما کی هست»… از ما که گذشت، نسل جوان را می گویم. خیلی از فوتبالیست های جوان قربانی جامعه ای شدند که در آن زندگی می کردند. می توانیم به جامعه جهانی هم استناد کنیم، به زندگی جورج بست یا پل گاسکوئین، یا لیبودا که از عوامل موفقیت آلمان غربی در جام جهانی ۱۹۷۴ بود، بپردازیم به زندگی آلن بال که با تیم انگلستان قهرمان جهان شد، این‌ها وقتی دوران قهرمانی شان تمام شد، جامعه شان به یک نوعی فراموش شان کرد و این‌ها دست به خود ویرانگری زدند. آلن بال مجبور شد برای درمان بیماری همسرش مدال قهرمانی که در سال ۱۹۶۶ به دست آورده بود را به ۶ هزار پوند بفروشد و خرج همسر مریضش کند. این اتفاقات برای بعضی می افتد و آن‌ها دست به خود ویرانگری می زنند و سعی می کنند با مسکن های آنچنانی خود را آرام کنند. هیچ چیزی برای یک ورزشکار تلخ تر از فراموشی نیست. اینکه جامعه فراموش شان کند.
–بهزادی گفت دعا کن بمیرم؛ افتخاری آرزویش مردن بود
من دیدم قهرمانان ملی که ورزشگاه آزادی آمدند و راه شان ندادند، چون اصلا آن ها را نمی شناختند. این‌ها حتی به خودشان زحمت نداده بودند که ۱۰۰ تا کارت چاپ کنند و دست این نفرات بدهند که لااقل راحت به ورزشگاه رفت و آمد کنند. مرحوم بهزادی یک بار به من گفت «دعا کن من بمیرم، دلیلی برای زنده ماندن ندارم» چه بر او گذشته که به این نقطه رسیده؟ من هم از خیلی سال پیش زندگی ام با فوتبال گذشت تا به پیرانه سری رسیدم. نمی گویم اکنون بخش اصلی زندگی ام فوتبال است، اما وقتی این‌ها از ما گرفته می شود ممکن است به مرگ فیزیکی نرسیم اما به مرگ روحی می رسیم. روح مان آزرده و شکسته می شود. از هنرمند سازش را بگیرند، می میرد، از نویسنده قلم را. بی توجهی قهرمانان را می‌کشد. ابتدا به انزوا می برد و بعد تمام می شود. در مراسم فوت پورحیدری، با اکبر افتخاری صحبت کردم، او هم حرف بهزادی را به من زد: «تو بازی من را دیدی که، می دانی چه آرزویی دارم، اینکه شب بخوابم و صبح بیدار نشوم.» چند وقت بعدش هم رفت. می خواهم بگویم بیشتر مساله عاطفی است. روحی است که آدم صدمه می خورد.
– به زندگی برگشت، اما مرگ امانش نداد
بازیکنی چون مهرداد میناوند که در جام جهانی بازی کرده و اشتورم گراتس و جلوی تیم های معتبر اروپایی بازی کرده، بازیکن کوچکی نبوده، بنده خدا دچار بیماری شده بود چرا باید او را رها کنند و در بازگشتش به زندگی این فاجعه رخ دهد. آمد که زندگی را دوباره از نو شروع کند. من آن صحنه ای که دیدم داشت در مراسم عروسی اش، پیانو می نواخت، آن نغمه، مارش عزا بود. ظاهر آوازش شاد بود، اما انگار داشت در ماتم خودش به پیشواز می رفت و این خیلی تلخ است. می گویم امیدوارم دیگر برای کسی این اتفاق رخ ندهد، اما می دانم باز هم رخ می دهد… سوای این مشغولیات زندگی و این جهان فوتبال، ما پیش از همه اینها، انسانیم. وقتی یک انسانی به این شکل از دنیا می رود، اگر به ما تلنگری نخورد باید به آدم بودن خودمان شک کنیم. گرچه دلسوزی و رنج من هیچ تاثیری درآن فاجعه ایجاد نمی کند ولی ذهن من غمگین است. ناراحتم از اینکه روزی که مهرداد به خاک سپرده شد، رادیو ورزش آهنگ شش و هشت پخش کرد. نمی‌گویم تعمدی در کار داشت، اما می توانست کمی بیشتر رعایت کند. چراهای زیادی وجود دارد، که جوابی بر آن نیست.

درباره نویسنده

ثبت دیدگاه